محمد بن عبد الله بن عمر

180

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت أول - اسلام قوم بنى تميم عطارد بن حاجب بن زراره ، كه رئيس قوم بنى تميم بود ، با جماعتى از اشراف قوم خود ، برخاست وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، آمدند . وچون به مسجد شدند ، سيد ، عليه السلام ، در حجره بود ، وصبر نكردند تا بيرون آيد وگفتند : يا محمد ، بيرون آي . وسيد ، عليه السلام ، از آواز ايشان برنجيد ، واين آيت فرو آمد : إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ « 1 » . بعد از آن سيد ، عليه السلام ، بيرون آمد وبنشست ، وايشان گفتند : يا محمد ، آمديم كه با تو مفاخرت كنيم ومفاخر ومآثر « 2 » خود برشمريم . سيد ، عليه السلام ، گفت : برخيزيد وبگوييد . پس آن‌گاه عطارد بن حاجب كه مهتر وخطيب ايشان بود برخاست * وخطبه‌اى بخواند كه معنى آن اين است : سپاس وستايش خداى را كه فضل‌ها بر ما كرد واز ما ملوك برخاست وما را عزيز وپيشتر أهل مشرق گردانيد ، وعدّه « 3 » وساز بسيار داد ومال بسيار داد . وچون به آخر خواند ، سيد ، عليه السلام ، ثابت بن قيس را بخواند وگفت : وى را جواب ده . ثابت برخاست وخطبه‌اى برخواند كه معنى آن اين است : حمد وستايش خداى را كه آسمان وزمين خلق [ أو ] « 4 » است وحكم قضاى وى در زمين وآسمان جارى ونافذ است ، وهر چه هست به فضل أو است . واز جمله قدرت وى آن است كه ما را ملك وحاكم گردانيد . واز بهترين خلق خود ، رسول برگزيدى كه به نسب از جمله بزرگ‌تر است ، وبه حسب فاضل‌تر است ، واز همه كس راست‌گوىتر است . وكتاب خود به وى فرستاده است ، پس برگزيدهء خداى باشد بر جملهء عالم . پس رسول مردم را « 5 » به ايمان خواند ، ومهاجران از قوم وى به خداى ورسول ايمان آوردند ، وايشان از مردم نيكوكارترند ونيكوروىترند . وما انصاريم كه وزراى رسوليم ، وبا مردم مقابله مىكنيم تا شهادت آورند . وهر كه ايمان آورد ، به نفس ومال أيمن گشت . واگر كافر شود كشتن أو بر ما باشد .

--> ( 1 ) . حجرات 49 : 4 . ( 2 ) . مآثر : جمع مأثره ( به فتح أول وسكون همزه ) بزرگوارى موروثى كه زبان‌زد مردم باشد ومأثر العرب - مفاخر آن‌ها ( منتهى ) . ( 3 ) . عده ( به ضم أول ) ساز وبرگ ( معين ) ( 4 ) . عبارت داخل [ ] از سيره ، نقل شد . ( 5 ) . در أصل : پس رسول ايمان آورد مردم را